بر بوم خیال
قلم را بر می دارم و آرزوهایم را نقاشی می کنم، اولین بار نیست که در خفا خواسته هایم را بر بوم خیال حکاکی می کنم.اتاقی با پرده های کرم می کشم و از پنجره اش تالولو خورشید را به اتاقم می آورم. مادری با نوزاد در آغوش گرفته اش را رو به روی آینه به تصویر می کشم، مادری که عشق را از دوردستها آورده ام و با اطمینان در چشمانش با رنگ قهوه ای ترسیم کرده ام.
با اندوهی از توهم مرد را در کنار زن می کشم. او در کنار زن بر روی دستهایش دراز کشیده و شیر خوردن کودکش را تماشا می کند.
با رنگی به روشنی امید کلمات را بینشان ایجاد می کنم و گوش دلشان را پر رنگ می کشم. هر جمله را با یک رنگ، مثلا با رنگ طلایی می کشم ؛ فرزند مان بهترین هدیه ای بود که با عشق تقدیمم کردی و سپس حلقه های اشک در چشم زن را با رنگی از شادی با زمینه ی از آرامش لیمویی می کشم.
تابلوی نقاشیم تمام شده است. خوب نگاهش می کنم تا تمام قسمتهایش را با رگهای قلبم به خاطر دل بسپارم.
صدای گرفته ی پدر را از پله ها می شنوم، یاد نگاه فضول همسایه ها می افتم، صدای قدم برداشتن سخنان پدر در راه روی زیرزمین سنگین تر می شود. روسری سفیدم را بر می دارم با اشکهایم خیسش می کنم و شروع به پاک کردن نقاشیم می کنم، اول پرده ها و نور را سپس در غروب گرفته نقاشی تصویر مرد با کودکم را پاک میکنم، در ثانیه های پایانی بر صورت خفته کودک معصومم خیره می شوم و او را می بوسم. از پشت حلقهای اشکم زن را پاک می کنم و با روسریی که اکنون آغشته به رنگهای زندگیم شده است اشکهایم را نیز پاک می کنم.
صدای موسیقی را زیاد می کنم تا صدای شکسته شدن شیشه های قلبم به گوش نرسد، با گرمی گریه هایم سردی تنهایی را نوازش می کنم، صدای پدر واضح تر و لمسی اظطرابم بیشتر می شود. سایه او پرتو نوری که از زیر در می آید رامی پوشاند .
صدای خر خر دستگیره در را می شنوم که تلاش می کند رازهایم را بر ملا کند در باز می شود و دروغ با موزیگریش پرده افکارم را کنار می زند و آرزوهایم را لخت به باد تمسخر می گیرد. و من می روم و به التماسهای کودک رویایم که می خواهد با من بیاید اعتنا نمی کنم. تا جایی دیگر دوباره آنها را با هم بکشم........
زندگی شلغمی
گاهی فکر می کنم زندگی ما آدمها مثل زندگی شلغم رویه زمینه پر از سیب زمینیه اصلا نمی دونه تو مزرعه سیب زمینی چی کار میکنه، هر وقت اینجوری می شم سعید می گه امان از روزی که آگاهیه آدم از فلسفه زندگی بیشتر شه به پوچی می رسه. زندگی شلغمی فقط واسه گذروندن زمان و به انتظار پایان نشستنه.
بدن شلغم از سه قسمت اصلی تشکیل شده یه مرکز فرماندهی که گاهی قاطی می کنه فرمانهای اشتباه می ده بهش می گن مغز انسان یه مرکز احساس که خاک تو سرش همیشه می زنه تو خاکی اونم بهش می گن قلب یه مرکز تولید مثل که احمق فکر می کنه عاشقه. بهش می گن....
ساناز فکر کرد بسه دیگه از شلغمه روی کاغذ نقاشی بیاد بیرون، بد نیست یه کمم مثه ادما همونایی که بهش می گن انسان زندگی کنه؛ خیلی سخته موجودیت داشته باشی اما نتونی تصمیم بگیری چی باشی شلغم، آدم، پروانه ... در هر صورت مثله همیشه با صدای مادرش به خودش اومد که یه سره داد می زد ساناز سفره باید باز شه.
شلغم وار از پشت میز تحریرش بلند شد و با یه پیچ و تاب به پاهای کو تاه و زمختش رفت تو آشپزخونه.
خنده دار ترین قسمت سال اینه که بهار و فقط تو تقویم داریم یا همش زمستونه یا تابستونه گرم.
در هر صورت زندگی اینجوریه، شاید زندگی شاپرک جالب تر باشه، میشه دفعه دیگه اونو امتحان کرد. شما هم اگه زندگی جدیدی و امتحان کردید اطلاع بدید.
بازیگر
عباس ، بابا، دائم می گه دخترای الان خیلی پر رو شدن، من آخرش اون موبایلو ازت می گیرم ما از صبح تا شب زحمت می کشیم بعد تو با اون داداشه پدر سوخته ات به فکر بردن آبروی مایید. وقتی عباس اینجوری حرف از آبرو می زنه خندم می گیره، فقط تا حالا دوبار اکرم مچش رو گرفته که دهنش بوی الکل می داده و پیراهنش بوی عطر شاه عبدالعظیمی زنونه، که اونم انکار می کنه و می گه در روز هزار تا مشتری تو تاکسی می شینه این خاله زنک بازییا رو در نیار من دارم همه زحمتم و می کشم یه لقمه نون حلال در بیارم و خلاصه سرتونو درد نیارم اینقدر غربت بازی در می یاره که اکرم و به گریه می ندازه.
همسایه ها به عباس می گن حاجی تاکسی دار، اهل محل و فامیل ومامیل همه سرش قسم می خورن غیر از اکرم و من و علی برادره کوچیکترم که به نظره من دوجنسه است، به هر کی می گم تو اتاقش یه دامن و یه جوراب و یه چند تا لباسه ..دخترونه دیدم باور نمی کنه.
الان ساعت دو نصفه شبه و هنوز من و امین داریم اس ام اس بازی می کنیم، این اس ام اس رو داشته باشید: الهام،عشقم... از خانوادت بگو....
جواب من و گوش کنید: پدرم بازنشسته مخابراته بهش می گن حاج اقا صحابی برای این که بیکار نباشه چند وقته تو یه آژانسی روزی دو سه ساعت کار می کنه که حوصله اش سر نره، علی برادرمم که دانشجوی کامپیوتره، یه برنامه نویس حرفه اییه، مادرمم خانه داره.
وقتهایی که امین ازم سوالای جدی می پرسه سرم تیر می کشه برای اینکه جو عوض شه ازش اینو می پرسم، امین : از اونجایی که من و تو به هم می یایم دوست داری من افتخار بدم بهت جواب بله بدم؟ بعد اس ام اسم رو سند می کنم هنوز دلیور نشده که عباس قرچی در گاراژ و باز می کنه که پیکان عهد بوقش و بزاره تو گاراژ. منم موبایل و زیر موتکام میزارم و خودمو می زنم به خواب تو دلم میگم امین با اون خانواده توپش که با این وضع من و بگیر نیست پس باید فکر یه چاره کنم.
هر جور شده می خوام از این وضع زندگی خودمو نجات بدم وقتی اکرم و می بینم یه دستگاه سبزی خورد کنی گرفته برای چندرغاز پول، سبزیهای همسایه ها رو خرد می کنه و اصلا به فکر آبروی ما نیست عصابم خورد می شه. بهش می گم اکی جون؛ می گه زهر مار، مگه زبونت نمی چرخه مثل ادم بگی مامان، منم که حال می کنم حرصشو در بیارم می گم اکی جون مامان دیگه قدیمی شده یه ذره مدرن باش، مادر من به فکر آبروی من هم باش بزار من شوهر کنم بعد هر کاری خواستی بکن، اصلا برو سر چهارراه گل بفروش خوبه؟!
فکر نمی کردم یه ماهه بتونم مخ امین و بزنم با خانواده اش بیان خواستگاری فقط دو روز با عباس و اکرم تمرین حرف زدن می کردم که چه جوری گند نزنن. وای خدا عباس چایی خوردنشم بیکلاسه میگم آخه اینا که ساده ترین کارا است. نگاه کنید ببینید مردم چه جوری رفتار می کنند شما هم همون کارو بکنید.
به زور و با فروش طلا های مامانم کلی قسط و بدهکاری اون پیکان قراضه رو فروختیم یه پراید گرفتیم تا جلوی خانواده امین از خجالت نمیرم. خلاصه برای اینکه اوضاع ام بهترشه هر کاری کردم. هر کاری که فکرش رو بکنید....
الان که برگه طلاق توی دستمه و تازه چند ماهه فهمیدم امین از خودمم دروغگو تر بود و کلا خانوادگی تو کار صادرات واردات شیشه و کراک و علف و کوفت و زهرمارن به زندگی می خندم، می خندم که تو صحنه نمایش زندگی ما آدمها هممون هنرپیشه های حرفه ای هستیم....
خیلی وقته که خودم هم سری به وبلاگم نزدم، راستش این چند وقته بد جوری تو دنیای واقعی گیر افتاده بودم.
این بار اومدم تا نظر و راهکارهای شما رو در دو مورد که این روزها شاید سوال خیلی از شما هم باشه ،بپرسم.
بگذارید اول یه کم توضیح بدم که چرا می خوام نظرتون رو در مورد این مسایل بدونم؛ راستش یه چند وقتیه که با هر کی حرف می زنم از زندگی خسته شده، انگار انگیزه کمتر شده حالا از شمایی که بهتر از من و کسانی که دچار روزمره گی شدن فکر می کنید، می خواستم بپرسم؛
1. راه کارهای خودتون رو در مورد خوشحال بودن و خوشبخت زیستن با توجه به وضعیت کنونی جامعه بیان کنید.
2. آیا راهی برای نجات عشق که این روزها تبدیل به افسانه شده است دارید یا به نظر شما هم عشق در قصه هاست و اصلا تعریف شما از عشق چیست؟( مثل کبریت کشیدن در باد دیدنت دشوار است، من که به معجزه عشق ایمان دارم میکشم آخرین کبریتم را در باد، هرچه باد آ باد.)
تقدیر
زندگی دوباره، مرگ ابدی در کنار هم زایشی مداوم را پدید آوردند.
او دقایق آخر را بر روی تخت بیمارستان طی می کند، خاطرات همسرش که سی سال پیش مرده بود و پسرانش که به سرعت بزرگ شدند و پدر را از لذت کودکی فرزندان محروم کردند همانند یک قاب عکس خانوادگی در جلوی چشمانش آویزان بود. ترس از مرگ و خستگی از بیماری و خواستن آرامش ابدی با هم در ستیز بودند. او می دانست که آخرین نفسهای زمینی را می کشد، خوب می دانست که کسی، شاید نیرویی یا افراد نامریی برای بردنش آمده اند. صدا ها را می شنوید اما تاثیر داروها این حس را در او بوجود می آورد که گویی در دنیای توهم است. در میان درد، گنگی، رقص نورچراغهای آویخته از سقف بیمارستان، صداهای مبهم که در راه روها می پیچید، او، ثریا، روز خاکستری و صدای جریان آبی که از فرط هیجان پاییزی بر دل سنگها ضربه وارد می کرد را به وضوح حس کرد.
گویی حتی روند مرگ هم خاطره ثریا را نمی کشت. این بار اشکهای ثریا از چشمان او جاری بود. باران بی امان هم خاطره ثریا را نمی شست. در دلش فریاد می زد و در آن لحظه آخر قلبش ثریا را می خواست که ناگهان............................. او مرد.
مرگ پایان تمام کارها است. و مرگ زمانی فرا می رسد که با آمدنش همه چیز را بمیراند، اما ثریا و خاطراتش در دل او نمرد، پس او دوباره متولد شد تا پایان دهد به زندگی یک عشق.
در همان بیمارستان لحظاتی بعد از مرگ سهراب مستوفی، نقاش هنرمند پدری نمونه و انسانی شریف، کودکی متولد شد به نام کاوه اسکندری. فرزندی که آقای اسکندری و همسرش سالها برای داشتنش نذر و نیاز کردند. اما گوی باید زمان مرگ سهراب می رسید تا کاوه پا به دنیای نیمه تمام بگذارد.
کاوه زندگی پر شورش را در شیراز _ شهر شعر و ادب_ آغاز کرد. کودکی سرشار از استعداد، و عاشق خلق تصاویر.
اوتحصیلات خود را در رشته نقاشی در ایتالیا می گذراند که با دختری به نام ثریا آشنا می شود. ثریا زیبا نبود، اما آشنا بود پس کاوه با همه وجود عاشقش شد. می دانست آشنایی در درون این زن هست که مدتها به فراموشی سپرده شده و باید آن را پیدا کرد. خوب می دانست که دست تقدیر او را به این سوی دنیا کشانده تا نیمه گمشده او را به دست حقش بسپارد. کاوه غرق در هنر در پس هر تصویر چشمان ثریا را ترسیم می کرد و می دانست که از آن هم هستند....
از آن سالها مدت زیادی می گذرد و استاد کاوه اسکندری در خلق هر تصویر خالق خودش را سپاس می گوید که او را در دریای زیبای عشق غرق کرد و فریادهایش را بر سر تقدیر که ثریا را در حادثه تلخ تصادف از او گرفت بر بوم نقاشی و رنگهای جان باخته فرود می آورد و هر کدام از تابلوهایش را تقدیم می کند به ثریا.
تا تقدیر کجای دیگر کار نیمه تمام را تمام کند، ما به انتظار می نشینیم.


